فرهاد درخواست داد بعد از عيد صحراي منو بگيره..
همش دادگاه خانواده
همش ترس
همش گريه
يه ماهه صحرام نيست و من هر شب با ارام بخش ميخوايم
امشب اومدم تو اتاقش جا پاي رنگيشو تو اتاق بوسيدم...
دلم ميخواد بدون صحرا بميرم
تموم اتاق پر صحراست
همه جا صحراست
من بدون صحرا نميخوام بمونم
ميخوام بغلش كنم پيشم بخوابه ميفهمين چه حسي دارم؟!!!!!
ببخشيد از اينكه دير ميام و كم مي نويسم..به خدا اينقدر اتفاقهاي جور وا جور مي افته و كار دارم كه وقت سر خاروندن ندارم!...
الان هم يه حس عجيب از يه اتفاق عجيب تر دارم!....
توي اين چند وقت اينقدر اتفاق افتاده كه خودمم نميدونم از چي و كجا بنويسم!...
باز واسه صحرا تو مهد اسم نوشتم اما جاش يه كار دوم پيدا كردم كه تو خونه كار مي كنم يه شركت توليدي لباساشو ميده من پس دوزي مي كنم و دكمه ها و جادكمه هاش با منه..مهشيد دوستم كه تو موسسه همكارمه منو معرفي كرده..خوبه كه خياطي بلد بودم...خيلي خوشحالم اين طوري صحرا هم راضي تره هر چند كه مامان روزها كه منو صحرا نيستيم ميگه حوصله اش سر ميره اما خدا بذاره دختر همسايه امون رو كه هميشه من كه نيستم پيش صحرا و مامانه هر از گاهي هم خودش كامنتامو از خونه اشون ميخونه و واسه ام ميگه شماها چي نوشتين!.....
چند روزي بود كه سرگيجه داشتم اول فكر ميكردم واسه اينه كه عينك نميذارم خودمم نميدونم واسه چي بود اما يه هفته پيش بود ساعت 2 بود داشتم جا دكمه يه مانتورو ميزدم پشت چرخ خياطي از حال رفتم اگه مامان منو نمي ديد معلوم نبود چه بلايي سرم ميومد...يه شب رو بيمارستان موندم الهي بميرم صحرام همش گريه ميكرد....فكر كنم گرد گيري خونه و كار موسسه و خياطي خسته ام كرده بود..اما حالا احساس سر زندگي دارم...
چهارشنبه بود ...نميدونم از اين اتفاق بايد خوشحال باشم يا ناراحت نميدونم بايد بترسم يا خوشحال باشم اما باور نكردني بود صبح داشتم لباساي صحرا رو مي پوشيدم تنش كه تلفن زنگ خورد..خيلي كم پيش ميومد كسي اون وقت صبح زنگ بزنه... به صفحه تلفن كه شماره روش افتاده بود نگاه نكردم همونطوري دست دراز كردم برش داشتم باورتون نميشه صداي كيو شنديم!!!...باورتون نميشه فرهادم بود........................
لكنت گرفت بودم ..اخه باورم نميشد..فرهاد چه طور منو تو شمال پيدا كرده بود؟شماره امو از كجا گرفته بود؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
سعي كردم خونسرد باشم گفتم:بفرماييد....
گفت:-سلام!.....
تو دلم قربون صدقه اش رفتم(الهي فرشته فداي صدات بشه)گفتم:سلام...بفرماييد كاري داشتي؟!!!
-فرشته منم فرهاد!....
-شناختم..شماره منو از كجا پيدا كردي؟!..قرار شد ديگه با هم در ارتباط نباشيم!...يادت كه نرفته؟...-خدا ميدونه كه چقدر دلم براي صداش تنگ شده بود-
صحرا دوييد سمتم و گفت:ماماني كيه؟!....بابامه؟!!اره؟!!.....
صورت صحرا رو نوازش كردم و سعي كردم بشينم..پاهام جون نشستن نداشتن پرت شدم پايين...صحرا خودشو انداخت بغلم فرهاد گفت:صداي صحراست؟!گوشيو ميدي بهش؟!...
-من به صحرا گفتم....
نذاشت حرفم تموم بشه گفت:فرشته من سايه به سايه دنبالتم تو آب ميخوري من خبردار ميشم...من فقط ميخوام دخترمو ببينم ببرمش خريد عيد و هديه تولدشو بهش بدم..فرشته تو حق نداري صحرارو از من جدا كني!!..خودتو كه گرقتي اما صحرا رو نمي توني صحرا دختر منم هست...
-صحرا فقط ماله منه فرهاد..مي فهمي؟!..صحراي منه؟!..من تموم دلخوشي و زندگيم صحراست....
-من نميخوام صحرا رو از تو بگيرم فقط ميخوام ببينمش!..فرشته صحرا دخترمه....
صحرا گوشيو از دستم كشيد..الهي مامان فداي چشماش بشه تا صداي باباشو شنيد پر از اشك شد اون چشاي مشكي نازش...الهي مادرت بميره صحرا كه تو هم نميدونستي به بابات چي بگي!....
صحرا با لكنت و گريه حرف ميزد به باباش ميگفت:پس كجايي؟!..چرا نميايي؟!...من و مامان تنهاييم..دلمون واست تنگ شده....تولدمم كه نبودي ..ماماني شبا واست گريه ميكنه...بابايي دختر خوبي شدم ديگه خودمو خيس نمي كنم...به خدا تو حوضم نرفتم....بابايي......
صحرام ميلرزيد از گريه...بغلش كردم و گفتم:صحراي مامان گريه نكن..الهي فداي چشات بشم....
خدا مامانو حفظ كنه زود يه آب قند درست كرد داد به صحرا..
به فرهاد گفتم:صحرا داره گريه مي كنه!...
صداي بغض دار فرهاد رو هم شنيدم:فرشته بذار فردا بيام...دلم واستون تنگ شده!....
نتونستم جلوي گريه امو بگيرم..منم زدم زير گزيه....فقط صداي فرهاد و ميشنيدم:فرشته...تروخدا گريه نكن ميام فردا صحرارو ميبينم ديگه پيدام نميشه...فرشته...............
فقط تونستم بگم:باشه فردا بيا...
تلفن رو قطع كردم نميدونستم فرهاد ادرسمونو داره يا نه..وقتي شماره امون رو داشت حتما ادرسمونو هم داشت!....
صحرا رو بغل كردم و با هم گريه كرديم...نرفتم سر كار...تا ظهر صحرا تو بغلم بود هيچكدوممون حرف نميزديم من به يه چيزي فكر ميكردم و صحرا هم به همون چيزي كه من فكر ميكردم.....وقتي صحرا بغلمه آرومم...اروم.....
وقت ظهر بود كه مامان گفت:فرشته تو اگه گشنت نيست اين بچه گرسنه اشه...
صحرا رو بوسيدم و صورتشو نوازش كردم و صحرا گفت:بابا فراد مياد ..اره ماماني؟!
-آره گلم بابا مياد يه سر بهمون ميزنه باز بايد بره مسافرت....
دستشو انداخت دور گردنمو گفت:باز ميره؟..كي مياد دوباره؟
-مياد مامانم..مياد فدات بشم..بريم ناهار بخوريم ماماني....
تموم اون روز تو انتظار گذشت...شب قبل خواب صحرا ازم پرسيد:ماماني ميترسم بخوابم بيدار نشم..اگه بيدار نشم بابايي ميره؟!...
چشام خيس شد...لعنت با ما لعنت به ما چه كرديم با صحرا....بازم حس سرگيجه داشتم...فقط تونستم بغلش كنم و بگم:بخواب مامانم!!!!....
صبح صداي اذان صبح بيدارم كرد...مامان هنوز خواب بود...سجاده رو كه پهن كردم تموم پهناي صورتم گريه ميكرد...............
ساعت 8 بود كه در خونه زده شده بود..قلبم اومد تو دهنم ياد اولين باري افتادم كه فرهاد رو ديدم...توي جشن عروسي پسر دوست بابا بود وقتي توي جشن ديدمش ديدم اون هم زل زده داره نگام ميكنه خجالت كشيدمو سرمو انداختم پايين اما اون نگام ميكرد هر بار كه بهش نگاه مي كردم قلبم تندي ميزد حالا دوباره همون حسو تجربه ميكردم!...
در كه بازشد فرهاد اومد تو حياط....هنوز همون طور جوون و خوش تيپ بود فقط با اين تفاوت كه موهاش جو گندمي شده بود چقدر دلم ميخواست منو تو آغوشش بگيره اما....
صحرا تندي از پله ها رفت پايين فرهاد بغلش كردو بوسيدش اشكشم ديدم كه از گوشه چشاش اومد پايين.....وقتي اومد بالاي پله منو ديد لبخند زد و سلام كرد...
سرمو انداختم پايين منم سلام كردم!....فرهاد فرهاد فرهاد.....اومد تو با مامان سلام و احوالپرسي كرد...صحرا از بغل باباش جم نميخورد مي بوسيدش وسايل و اسباب بازيهاشو نشونش ميداد...و من فقط نگاه ميكردم فرهاد يه ساعت ننشسته دست صحرارو گرفت و گفت:اجازه ميدي امروز من با صحرا باشم...
سكوت كردم..صحرا گفت:اره ماماني با بابا برم پارك؟!...
گفتم:باشه...
بغض داشت خفه ام ميكرد..دوست نداشتم صحرا حتي يه لحظه ازم دور بشه....
لباساي صحرارو تنش كردم و اونا رفتند..تا غروب عين مرغ پركنده اين ور و اون ور رفتم..گريه كردم..هي به درو ديوار زدم تا صحرا بياد..بالاخره ساعت 7 بود كه صحرا اومد...خوشحال و خندون با كلي وسيله كه فرهاد يكي يكي از ماشينش مي آورد بيرون...
وقتي اومدن تو اتاق صحرا رو محكم بغل كردم اما صحرا بهم گفت:ميخوام برم بغل بابا!!!....
ناخواسته ولش كردم..رفت بغل فرهاد كه روبه روي من نشسته بود...مامان تو آشپزخونه بود ميدونستم بعد طلاقم ديگه از فرهاد خوشش نمياد!....فرهاد يه چي دم گوش صحرا گفت و صحرا رفت از تو بسته ها يه بسته در آورد و گفت اينو بابا واسه تو خريد....لبخند سردي زدم و گفتم:ممنون فرهاد جان!!!!يهو فهميدم كه فرهاد رو طبق عادت قبل طلاقم صدا كردم فرهاد لبخندي زد و صحرا گفت:مامان بازش كن...
بازش كه كردم يه شال سبز ملايم بود...تشكر كردم...با اصرار صحرا فرهاد شام هم موند..وقتي فرهاد رفت دستشو بشوره ناخوداگاه چشم به موبايل فرهاد افتاد عكس رو صفحه عكس من بود!!!!!!!!!!!...
..
بازم دراه گريه ام ميگيره خيلي طولاني شد..منم حالم خوب نيست...سرگيجه دارم و بغض عجيبي....
همتون رو دوست دارم....خوشحالم اينجا هست تا دردو دل كنم!!!!!
سلام...
-فرشته عزيزم من رسيدم سر كار.....
تلفن بهم مي خنديد حرفي نميزدم گوشي رو قطع ميكردم....امروز چند شنبه است؟! يك شنبه فرهاد امروز ساعت يك بر ميگرده خونه بهتره امروز براش قيمه درست كنم...ساعت يك ميشد واي قيمه چه افتضاحي شده!!!!!....زنگ در كه زده ميشد تند تند موهامو جلو آينه يه دست بهش ميكشيدم و مي رفتم دم در فرهاد با يه شاخه رز سفيد پشت در بود...وقتي تو آغوشش مي رفتم بوي خوب عطرش ..بويي كه هنوز توي تك تك لحظه هام پيچيده....
وقت ناهار كه ميشد:خانوم گلم امروز چي درست كرده؟!....
ميزرو با غذاي افتضاحم مي چيدم..بوي خوبي نداشت اما ميخنديد ميگفت: به به عجب بويي!....مي خنديدم مي گفتم طعمش از بوش بهتره...لپمو مي كشيد و مي گفت:اون كه صد در صد...
روبه روش مي نشستم نگاش ميكردم،مي گفتم خب بخور ديگه!..
وااااااااااااااي اولين لقمه ايي كه ميذاشت تو دهنش قيافه اش ديدني بود لپه هاش سفت گوشتش خام بود انگار!!!..الهي بگردم جيك نميزد مي خنديدم قهقه ميزدم..آخرش با دو تا نيمرو عاشقانه سرش هم ميومد!...
فرهاد..فرهاد شعر مي گفت..شعرهاي خيلي قشنگ..فرهاد ....
صحرا كه به دنيا اومد تصادف كرده بود تو راه ماشين رو گذاشت وسط خيابون دوئيد سمت بيمارستان وقتي رسيد دم اتاق مادر شوهرم مي گفت از دوئيدن زياد قرمز شده بود نفس نفس ميزد....وقتي چشم باز كردم جلو روم دست به سينه ايستاده بود....صحرا تو دستگاه بود چون يكمي زود به دنيا اومده بود...لبخند زدم و گفتم: بابا فرهاد!....دخترت رو ديدي!...
لبخند زد :دارم فرشته امو نگاه مي كنم..
فرهاد كوكائين مصرف ميكرد از اين معتادهاي بير يخته كثيف نبود...هر دوماه يك بار مي كشيد...هنوز هم فرهاد مطمئنم همون قدر تمييز و خوش تيپ...يادمه وقتي كه صحرا دو سالش شده بود هنوز بعضي از دخترها دنبال فرهاد بودن فكر ميكردن مجرده!....
نميدونم چرا..چي شد...چطور شد كه درخواست طلاق دادم تقصير كي بود فرهاد يا من!..يا به خاطر صحرا؟!...
1ماه بود كه نيومده بود خونه زنگم نميزد گوشيشم خاموش بود داشت يه كتاب مي نوشت ميگفت محصول اين چند سال زندگيمه نميتونم تو جمع باشم بايد تنها باشم.....و من تحملش رو نداشتم..اينكه نياد اينكه منو صحرا بهش نياز داشتيم اينكه نياز به پول داشتيم..اينكه.....ما به عشقش نياز داشتيم..
گاهي بهش شك ميكردم نكنه كه..اما احمقانه بود فرهاد من..فرهادي كه من هنوز و هميشه عاشقشم!!!...
روزي كه از هم جدا شديم بهم يه كاغذ داد توش اين شعر نوشته شده بود..منم ميذارمش اينجا!!!:
شيشه ي پنجره را باران شست
از دل من اما
چه كسي نقش تو را خواهد شست؟!
-صحرا خوبه..اين پست رو خواستم فقط از فرهادم بنويسم نميخوام راجع به فرهاد قضاوت بشه!
-من هم عينكي شدم....حس خوبي ندارم!!!
-مادر هم به همه سلام رسوند دختر همسايه امون بهم ياد داده عكس بذارم تو وبلاگ خودش هم اين عكس از 6-7ماهگي صحرا رو گذاشت!(دختر تپل مامانه ها!)-دستش درد نکنه این روزا که نیستم مواظب صحرا هم هست-
-تولد نازگل جون رو هم تبريك ميگم.
نميدونم به خدا چي بنويسم؟!...نميدونم چرا اين چند وقت مشكلات دست از سرم بر نميدارن!...وقت نفس كشيدن به من نميدن!!!شايد اينقدر ادم بديم كه لايق اين همه سختيم...
شنبه سر كار بودم كه خانوم سيفي بهم گفت از خونه تلفن دارم..زود رفتم گوشيو گرفتم مادر بود ميگفت صحرا حالش خيلي بده خودشو انداخته تو سرما تو آب حوض!!!!!!....گفت يه آژانس بگير ببرش دكتر...رفتم سراغ رييس موسسه ازش خواهش كردم تا اجازه بده برم...از همكارم خانوم مهدوي خواستم بهم پول قرض بده تا يه سره صحرارو ببرم دكتر نرم واسه پول گرفتن بالا تا وقت تلف بشه....اما خب مثل اينكه يه آدم تازه وارد همچين قابل اعتماد نيست شايد بگيره و نده!!!!....دلم ميخواست گريه كنم اگه صحراي من طوريش ميشد صحرا با سابقه ي بيماري قلبي اصلن نبايد سرما بخوره و گرنه!!!!!!.........
تموم صورتم خيس اشك بود...حالم داشت به هم ميخورد.....اگه صحرام طوريش بشه!!!!...
نميدونم چطور خودمو تا خونه رسوندم..از اقاي راننده خواستم دم در بمونه..بيچاره تموم طول راه ازم پرسيد خواهرم چرا گريه مي كني؟!!!..
رفتم خونه صحرا تو بغل مادر بود قرمز شده بود به زور نفس مي كشيد رفتم از زير تخت پول برداشتم و صحرا رو بغلش كردم و از مادر خواستم واسه دخترم دعا كنه...سوار ماشين شدم و رفتيم دكتر...
الهي بميرم دخترم ناله ميكرد...از تب سرخ شده بود و همش پدرشو صدا ميكرد...تموم تنم مي لرزيد و گريه ميكردم اگه صحرام طوريش بشه!!!...
مادرش بميره از دستاي كوچيكش رگ گرفتن تا ازش خون بگيرن...وااااااي من تحمل ديدين مريضي صحرامو ندارم..ندارم...
نميدونم اون روز لعنتي چطور گذشت اما تا وقتي كه صحرا بتونه چش باز كنه من فقط گريه كردم فقط گريه كردم و خدارو صدا كردم....
وقتي چشاشو باز كرد پرستارش داشت سرمش رو تنظيم مي كرد با ديدن من گفت:اينا چيه؟!... به دستش نگاه كرد گفتم: مامانم الهي فداي چشات بشم حالت خوبه؟!!!...الهي مامان فرشته فدات بشه چرا رفتي تو حوض؟!..اينارو گذاشتن حالت خوب بشه اخه مريض شدي نفسم!!!....
-من رفتم عروس دريايي بشم خودت گفتي عروس دريايي تو درياست!!!!.....
اشكامو پاك كردم پرستار با ديدن صحرا كه چشاشو وا كرد دكتر و صدا كرد ..دكترش اومد كلي با صحرا شوخي كرد و صحرا رو خندوند چه دكتر خوب و مهربوني بود..به منم روحيه ميداد...
دكتر گفت بايد تموم وقت مواظبش باشم نذارم سرماش زياد بشه وگرنه باز قلبش مشكل پيدا ميكنه اخه صحرا تو 6ماهگي يه جراحي قلب داشت!....
نميدونم چطور اون روز لعنتي شب شد!!!!..
سرم صحرا كه تموم شد بردمش خونه مادر داشت نماز ميخوند و براي صحرا دعا ميكرد...
خدا حفظت كنه مادر...صحرا رو كنار بخاري خوابوندم مادر براش سوپ درست كرده بود به زور چند تا قاشق خورد....
امروز حالش خيلي بهتره..خيلي ...الان عروسكش تو بغلشه داره براش قصه ميگه!.. قصه ي عروس دريايي ميگه...
عيد هم داره نزديك ميشه..صحرا چند باري ازم خواست ببرمش مهد اسمشو بنويسم...نميدونم .... موندم....چقدر زندگي سخت شده!!!....
صحرا به همه سلام ميرسونه اما ديگه مثل قبلنا نمياد پشت كامپيوتر تا براش بخونم نميدونم چه كار كنم احساس بدبختي ميكنم!!!!!!.....
-دوستان عزيزي كه شماره ميزارن من براي پيدا كردن شوهر اينجا نيومدم خب؟!...من فقط يه مادرم و هنوز عاشقم..هنوز...فاحشه هم نيستم!..اينجا هم ديگه عصبيم ميكنه ادمهايي كه...
-شايد ديگه اينجا ننويسم چه دنياي احمقانه اي شده!!!!!!
سلام
فردا بيستيمن روز فوت اقاست واسه همين ما امروز واسه صحرا تولد گرفتيم..البته اسمش جشن نبود من و مادر و صحرا كه اين روزها به صحراي روزهاي قبل شباهت زيادي نداره!...
بهتره از امروز و اين روزها ي صحرا بگم!...
صبح مثل هميشه اول مادر بيدار شد و صبحونه رو حاضر كرده بود و بعد من كه بايد حاضر مي شدم تا برم سر كار...و اين روزها چقدر از كار كردن خسته ام ..صبح زود تا عصر دير وقت و فقط 5شنبه ها تا ظهر و جمعه ها كلا تعطيلم... قبل خيلي بهتر بود 3 روز تو هفته خونه بودم و با صحرا اما اين روزها اونقدر خسته ام وقتي ميام كه ولو مي شم نميدونم اگه مادر نبود چه كار ميكردم!...بگذريم..
عصر ساعت 6 بود كه برگشتم خونه واسه صحراي قشنگم دختر گلم يه بال فرشته و يه عروسك-به قول خودش شاستين!- گرفتم!...و يه كيك كوچولو..
وقتي اومدم تو صحرا مثل هميشه رو به روي تلويزيون دراز كش بود و داشت نقاشي ميكرد و مادر داشت براي صحرا بافتني مي بافت.
با صداي بلند گفتم:سلام !!!!..
صحرا نگام كرد و گفت:سلام ..چرا دير كردي؟(ببخشيد بچه ها خيلي خسته ام و توانايي زبان اصلي و ترجمه ندارم خودتون كه خوب ميدونيد اين ورپريده چقدر لوس حرف مي زنه)
من كه سر ساعت هميشگي اومده بودم با اين حال گفتم:ببخشيد قربان!!!..بدو بيا وسيله هارو از دست مامان بگير...
با ديدن كادوها گفت:اينا واسه كيه؟!...
بوسيدمشو گفتم:ماله يه خانوم گل...
مادر هم اومد كمك و كيك رو ازم گرفت و گفت:خسته نباشيد صورتش ور بوسيدم با بودن در كنارش ارامش داشتم حالا حس ميكنم پشت و پناه دارم.
با اينكه عزادار آقا بودم اما بعد از يك سال و نيم رفتم اين بار فقط براي دخترم آرايش كنم...راستش خيلي وقت بود جلو آينه اينقدر دقيق به خودم نگاه نكردم...فرشته چقدر پير شدي..چشامم ضعيف شده خودمو تو آينه تار ميديدم.
خلاصه همه چي براي يه شام سه نفره و تولد حاضر بود...
صحرا شايد بعد از چند وقت صحراي سابق شده بود..صحرايي كه اين روزها گوشه گير شده كم حرف ميزنه ..باهام قهر ميكنه..ديروز عمدا دستشو رنگي گرده بود با ابرنگ و سه تا اثر دست و دو تا اثر پا روي ديوار اتاقمون گذاشت خدا منو ببخشه منم از سر كار اومدم و عصباني بودم سرش داد كشيدم و گذاشتمش تو اتاق در و بستم! و عجيب اينكه صحرا گريه نكرد!!!!نقاشياش پر از رنگ مشكي شده و اكثرا تو حياط كنار حوض ماهي هاست و فقط با اونا خوب حرف ميزنه-اينارو مادر ميگه- و من نگرانشم شايد براي اينكه ديگه نميره مهد و دوستي نداره اينطوري شده ..واقعا نميرسم هزينه ي مهد رو بدم!!...بايد يه فكر اساسي بكنم....از اينا بگذريم بريم سراغ تولد!...
وقتي داشت كيك و مي بريد گفت:آرزو كنم؟!بابا ميگفت ارزو كن يادته؟!...
بوشيدمشو گفتم :آره گلم آرزو كن!....
لباش چند باري جنبيد و بعد كيكشو بريد....قبل از اينكه بخوره گفت:اول كادوها كادوووووووووووووو!!!!-با جيغ !-
بال فرشته رو كه ديد پريد بغلم و چند بار منو بوسيد و گفت دوست دارم ماماني...تموم خستگيها از تنم ريخت بيرون...عزيزم صحرا!!!!!...
نوبيت شاستينش(شاسخین) رسيد كه يكمي از خودش گنده تره...وقتي بازش كرد فقط چند لحظه نگاش كردو گفت:چشاش مثل رنگ چشاي باباست!!...
راستم ميگفت عين قهوه اي بود كه تازه ميخواستي درستش كني!!!...چقدر جاي فرهاد خالي بود.....
مادرهم براش در حال بافتن كلاه شال و ژاكت..كلاه و شال فعلا حاضر شده.....
بعد مدتها دخترم قهقه زدو خنديد...ساعت يازده بود كه كنار عروسكش خوابش برد..بغلش كردم و بردم تو اتاقش....چند لحظه نگاش كردم دختري كه حالا 5 سالش تموم شده و وارد سال جديدي شده!!!....
-بازم طولاني شد نوشته هام ببخشيد...
-از حامد عزيز هم متشكرم خودش ميدونه چرا!
-صحرا به تك تكتون سلام رسوند بهار جون-دايي مترسكش-سحر جون-اقا حامد-دكتر صفا-پرستار-مامان نازگل و نازگل جون-مامان ستاره-و ديگه همتون به خدا اينقدر خسته ام كه مغزم جواب كرده!...
سلام
نميدونم چطور از اين همه اتفاق اين چند وقت بگم.....پدرم فوت كرد!
شب تاسوعا بود من و صحرا حاضر شده بوديم با خانوم عبدالهي بريم مسجد كه تلفن زنگ خورد صداي خسته مادرم!...صداي مادرم كه نميدونم بعد از چند وقت بود شنيدمش با گريه گفت فرشته بيا پدرت مرد!..
عين سنگ خشكم زد..پدرم؟!..پد..پدر...
پدري كه 8 ساله نديدمش مرده..پدري كه فرشته رو عاق كرد مرده..پدري كه فرشته رو.....
يادمه وقتي كه فرهاد اومد خواستگاريم پدرم گفت حق ازدواج با فرهاد رو نداري!هر چي گريه كردم التماس كردم گفتم چرا اخه؟!.....
-اين مرد زندگي تو نميشه!
گفتم وقتي خودت عاشق مامان شدي با وجود اين همه اختلاف سني-حدود 17 سال- به در و ديوار زدي كه با مامان ازدواج كني حالا چرا من نه!...من فرهاد رو دوسش دارم و چه اجازه بدي چه ندي باهاش ازدواج مي كنم!....اولين و اخرين سيلي زندگيم رو از پدرم خوردم و گفت:برو و ديگه هيچ وقت اسم من و مادر و برادرهات و نيار!!!
درست بعد از شب عروسيم كه اومديم سر خونه و زندگي خودمون ديگه پدر و مادرم رو نديدم فقط هر از گاهي مادرم يواشكي برام زنگ ميزد !
يادمه مادرم مي گفت:بعد از عروسيت وقتي تو خونه تنها شديم پدرت زد زير گريه!
مادرم گريه ميكرد و مي گفت :فرشته بيا...بيا كه من تنها شدم!....
نميدونم اما چرا گريه نكردم!...مات بودم لباسامو جمع كردم وسايل صحرا رو گرفتم و باز هم به ته مونده ي اون تراولهاي لعنتي سرك كشيدم و برشون داشتم تا برم پيش پدر و مادرم...نه يعني فقط مادرم!...
اين اواخر به خاط بيماري پدر مادر و اونا توي شمال زندگي مي كردن همون جايي كه منو فرهاد اشنا شديم!...
صحرا فقط با تعجب به من و كارهاي بي سر و تهم نگاه ميكرد اومد گوشه مانتومو كشيد و گفت: ماماني !...
نگاش كردم و بوسيدمش و گفتم داريم ميريم يه جايي كه مادرجون رو ببينيم خب؟!..
پس صبر كن من لباسارو جمعشون كنم....دمدماي صبح رسيديم شمال...با هزار زور و زحمت ادرس خونه اشون رو پيدا كردم!...دم در كه رسيدم جلوي در چند تا پارچه سياه بود و صداي ارومي از گريه هم ميومد...وقتي در زدم قلبم اينقدر تند ميزد كه نميدونستم بايد چه حركتي انجام بدم...برادر بزرگم تنها برادري كه قعلا تو ايرانه درو باز كرد و با ديدن من كه به اندازه 8 سال پير تر شده بود و صحرا يك لحظه خشكش زد!..اروم سلام كردم همونطور مات نگام مي كرد صحرا با چشماي نيمه باز كنارم ايستاده بود مهدي گفت:فرشته!....
رفت كنار و من و صحرا رفتيم تو مهدي بلند داد زد :فرشته اومده...
مادرم گيسو پريشون كرده اومد به استقبالم ..واقعا مادرم بود؟!..چقدر پير شده بود چقدر....بغلش كردم ...مادرم مادرم مادرم!!!!...هيچي نشد بگم چون اشك بهم اجازه نميداد حرف بزنم ....ازش جدا شدم دستي به صورتش كشيدم بوسيدمش ..مامان چقدر پير شدي!...
منو بوسيد و گفت:باورم نميشه باز ديدمت...
خاله هام ..دايي..عمو هام عمه ها همه بودن به اندازه هشت سال نديده بودمشون...صحرا با تموم اون جمع غريبگي ميكرد از صداي گريه هاشون مي ترسيد!....با تنها كسي كه يكمي اخت بود ماردم بود اونم چون هر ازگاهي صداشو از پشت تلفن ميشنيد!...
همه ازم مي پرسيدن شوهرت كجاست؟!..به هيچكس نگفتم كه از فرهاد جدا شدم ..حتي مادرم!..به دورغ گفتم فته مسافرت خارج كشور...دوست ندارم كسي شكستمو ببينه..
نميدونم اون چند روز چطور گذشت چطور سر خاك پدرم ايستادم چطور شد كه دو تا برادرم كه خارج از ايران بودن خودشون رو نرسوندند و فقط وكيلهاشون براي خوندن وصيت نامه فرستاده بودن..
وصيت نامه فرشته ايي كه از ارث محروم شده!!!!!!!!
اين چند روز گذشت هم من و هم صحرا تو ناباوري بوديم..برادر بزرگمم برگشت لرستان سر خونه و زندگيش فاميلها همه برگشتن و من و مادرم توي خونه تنها شديم خونه ايي كه به مادرم ارث رسيده بود!....حالا من بايد با تنهايي مادرم چه كار ميكردم؟!..
يكي از دوستان بابا خونه رو برامون فروخت و يه خونه كوچيكتر و نزديكتر به شهر خريد و من و صحرا به شمال كوچ كرديم به شهر خاطرات اشناييم با فرهاد ..به .....
اين چند روز هم داشتم وسايل رو مي چيدم...صحرا خوشحاله اين خونه بزرگتر از خونه خودمونه حياط داره توش پر درخته يه تاب داره يه حوض داره كه قراره توش ماهي بريزيم....فقط دل كندن از خانوم عبدالهي براش سخت بود كه حالا مادرم جاي اونو براش پر ميكنه باز هم به كمك دوست پدرم كار پيدا كردم و فعلن دو –سه روزي ميشه كه اينجاييم....
و هر روز ميرم سر خاك پدرم..كه بعد از 8 سال نديدمش و فقط يك تكه سنگ براي ديدنش نصيبم شد!!!!!!...
-ببخشيد از اينكه اينقدر طولاني شد
-بهار عزيز لطف كرده عكس صحرا رو تو وبلاگش گذاشته هركسي نديده اونجا هست.
-دلم براي همه تنگ شده بود
قبلن قبل جدا شدنم از فرهاد هم این حس و داشتم دو روز قبل از اومدن برگه .....
بگذریم صحرا اینجا نشسته میگه از رفتن ملوس بنویسم
اصولا اکثر صبح ها صحرا یه سر میره پیش خانوم عبدالهی تا اونجا هم یه صبحونه بخوره!!!!-اخه خانوم عبدالهی عین مامان بزرگ صحرا شده-بعد که اومد پیشم گفت خانوم عبدالهی میگه ۲ روزه صبحها یه گربه میاد رو دیوار بعد هی میشینه نگاه می کنه بله صحرا خانوم با ذکاوت بالاشون فهمیدن ایشون مامان ملوس هستند و خودشون تا امروز نقش دایه رو داشتن..
ملوس رو با جعبه اش برد تو حیاط و اومد از پشت پنجره کشیک کشید ..باور کنید خودمم تا به حال این صحنه رو ندیده بودم گربه عین همون عکسی که قبلن گوشه وبلاگ بود بچه اشو به دهن گرفت و رفت...
اولش صحرا خیلی ناراحت بود اما الان اینجا که نشسته خوشحاله و میخواد یه عکس گربه که امروز با هم از تو اینترنت گرفتیم و بذاره اون گوشه و میگه به همتون بگم:
-ملوس رف پیش مامانیش...همه ادما-منظورش گربه ها هم هستند!- مامانیشونو میخوان من که اصن ناراحت نیستم فقط دیلم واسه ملوس تن-تنگ-میشه!...
اونایی که عکس صحرا رو ندیدن ایمیلشون و بذارن من براشون ایمیل میکنم اگه نذارم اون عکس گربه اشو بذاره دیوونه ام میکنه....دل نگرانم ..دلشوره دارم...
راستی اینم تا یادم نرفته بگم تولد دخترم صحرا نزدیکه ۱۴ بهمن تولد صحراست....
ممنونم بچه ها...واقعا همتون رو دوست دارم..راستی یکی از سنم پرسده بود من ۲۸ سالمه اصالتا ماله لرستان هستم اما فعلا تو تهران ساکنم....دیگه بیشتر از این معذورم از گفتن اطلاعاتم...
نمیدونم چرا ولی هنوز دلشوره دارم!!!!
